|
آسمانی شو آسمان صحنه عشق بازی کبوتران سفید بالیست که زیبایی عشق را نمایان می کنند
| ||
|
چشم هایش را باز کرد. ساعت دو بود. با یاد آوری شب قبل لبخندی زد و به طرف جای فرشاد غلت زد. یک شاخه گل رز هلندی سفید که لبه های آن صورتی بود روی جایش گذاشته بود و رفته بود سر کار. لبخندی زد و گل را برداشت و نزدیک لب هایش برد و بوسه ای روی آن زد.بلند شد و به آشپزخانه رفت گل را درون لیوانی گذاشت و لیوان را روی اپن آشپزخانه قرار داد. بعد از شستن دست و صورتش به اتاقش رفت. مانتو خاکستری و شلوار لی سورمه ای اش را در آورد و به همراه شال مشکی پوشید. کیف ورنی مشکی اش را برداشت و موبایل و کیف پولش را درون کیف گذاشت. کفش های پاشنه بلند و ورنی مشکی که با کیفش ست بود را در آورد و پوشید. با شماره روی تقویم که مربوط به آژانس سر خیابان بود تماس گرفت و درخواست ماشین کرد. ده دقیقه بعد ماشین رسید و بیرون رفت. در ماشین را باز کرد و خواست ببندد که در کمی محکم بسته شد و راننده زیر لب غرغری کرد. حسابی خجالت کشیده بود. همیشه با در پراید مشکل داشت. راننده_ کجا تشریف میبرین؟ آوین_ بهشت زهرا راننده سرش را تکان داد و راه افتاد. تا برسند مدت زیادی طول می کشید. از پنجره ماشین به بیرون نگاه می کرد اما انگار هیچ چیز نمیدید همه ی حواسش به گذشته جمع شده بود. حتی صحنه های مقابل چشمانش هم صحنه های آن روزها بود. چند ماه از فوت پدرش گذشته بود. حتی دیگر مشکی هایش را هم در آورده بود. در این چند روز خانم عمو و فریما و حتی عمو اصلا نگذاشته بودند آوین تنها باشد. حتی خان عمو خانه را به سرعت برای فروش گذاشته بود که فکر برگشتن به خانه پدری به سر آوین نیافتد. آوین از داشتن خان عمو و خانواده اش خوش حال بود. هیچ گاه فکر نمی کرد اگر اتفاقی بیافتد خان عمو تا این حد هوایش را داشته باشد. خانم عمو واقعا برایش حکم مادر را داشت و فریما هم چیزی از خواهری کم نگذاشته بود. تلوزیون را روشن کرد. فقط خودش و خان عمو خانه بودند. چهار زانو روی مبل نشست و پیش دستی پرتقال را روی پاهایش گذاشت، یک نگاهش به تلوزیون و یک نگاهش به دستش بود که با چاقو نبرد. آخرین پر پرتقال را درون دهانش گذاشت که خان عمو به هال امد و گفت : _آوین جان بابا. وقت داری یکم حرف بزنیم؟ آوین صدای تلوزیون را بست و پسش دستی را روی عسلی کنار مبل گذاشت و گفت : _بله خان عمو. سراپا گوشم خان عمو_ وقتی وقتی هفت، هشت سالم بود فوق العاده به تخسی بودم. وقتی مادرم بهرام پدرت رو به دنیا اورد خیلی خوش حال بودم اما به روی خودم نمی آوردم. با این حال همه میدونستن که من دوسش دارم و همیشه و همه جا پشتش بودم. همیشه هواش رو داشتم. چه بچگی، چه مجردی و حتی وقتی تو رو داشت و یک مرد به تمام معنا شده بود. با این حال من باز هم بهش احساس حمایت می کردم و الانم این حس رو نسبت به دخترش دارم. البته جدا از این که به اندازه فریمای خودم دوستت دارم. آوین لبخندی زد و آرام گفت : _لطف دارین خم شد و از روی میز رو به روی مبل یک پیش دستی برداشت و درون پیش دستی یک موز و پرتقال گذاشت و دوباره صاف نشست و مشغول گرفتن پوست پرتقال شد. خان عمو_ نمیتونم ببینم که حتی یکم تحت فشار زندگی هستی یا کوچکترین نارضایتی ای رو در زندگیت احساس کنی. من هم مثل پدرت آرزوی خوش بخت شدن و خوش بخت بودن تو رو میخوام. نهایت آرزوی من اینه که خوش بختی تو و فرشاد روببینم. آوین همان طور که پوست پرتقال را درون پیش دستی قبلی خودش می گذاشت سرش را تکان داد و گفت : _خدا سر شاهده شما رو بیشتر از پدر خودم دوست نداشته باشم کم تر هم.... سریع رش را برگرداند و در چشم های خان عمو که با لبخند نگاهش میکرد خیره شد و گفت : _چی؟ خان عمو خندید و با آرامش گفت : _میخوام تو و فرشاد کنار هم خوش بخت بشین و مطمئنم که میشین. لحن خان عمو بیشتر شبیه به دستور و چاشنی آن کمی خواهش بود نه لحن پرسشی. آوین از خجالت سرش را انداخت پایین را سرش را با موزی که کج کج میبرید گرم کرد. نه شرم و حیای دخترانه باعث خجالتش شد... نه حرف ازدواج ... فقط خجالت از این که میخواست به خان عمو نه بگوید و آخر هم همین خجالت کار دستش داد و تمام نیرویی که بعد از دو هفته جمع کرده بود که به خان عمو نه بگوید، در مقابل خان عمو تحلیل رفت و به جای نه واژه های "من موافقم" بر زبانش جاری شد. از فکر بیرون امد، لبخندی زد و در دلش گفت : (( تنها کاری که دستش داد این بود که الان فرشاد را عاشقانه دوست دارد.)) راننده در محل مورد نظرش نگه داشت و آوین پیاده شد.از گل فروشی همان جا دو دسته گل کوچک مریم و رز خرید و راهی قطعه ی مورد نظرش شد. آرام کنار قبر پدرش روی قبر کناری نشست و گل را روی سنگ قرار داد. با گلاب سنگ را شست و روی اسم پدرشش دست کشید. آرام گفت : _خوش حال باش بابا. الان دیگه واقعا خوش بختم. کاش بودی و خوش بختی منو با پسر برادرت میدیدی.بابا! فکر می کردی که من روزی عاشق پسری که وقتی بچه بودم هر روز اشکمو در میاورد بشم؟! عاشقشم بابا.... عاشقشم... لبخندی زد و دوباره گفت : _البته نه به اندازه عشقی که به شما دارم. دستش را بالا آورد. روی کف دستش بوسه ای گذاشت و روی اسم پدرش کشید. آوین_ دوباره میام بابا. دفعه بعد با عشقم میام بلند شد و دسته گل دوم را برداشت و آرام به طرف قطعه دیگری رفت. هرگاه به این قسمت می رسید ناخود آگاه قلبش به تپش می افتاد. احساس میکرد هنوز روح او آرام نشده است... مثل روح خودش که هر روز بیشتر تشنه دیدن او میشد و هیچ راهی برای خواباندن عطش اش نداشت. رو به روی سنگ روی دو پا نشست و در گلاب را باز کرد. گلاب را ریخت و مشغول پاک کردن آن شد. تنها جمله ای که توانست بگوید : (( انتقامت رو ازش میگیرم.... مطمئن باش)) ادامه دارد... با سلام و درود بی کران ... به دوستای عزیز خودم بازم حرف های تکراری .... سعی میکنم زود آپ کنم. به زودی داستان رو میفرستم رو سایت. خیلی خستم. جدیدا... زندگی ای دارم کمپرس :( خدا یارتون...! فعلا تا.... [ شنبه بیستم اسفند 1390 ] [ 13:29 ] [ نوشین رسام ]
خان عمو در رو باز کرد و با دیدن آوین و فرشاد لبخند زد. همان طور که آوین را در آغوشش می کشید گفت : _ خوبی عروس؟ هر وقت خان عمو آوین را عروس صدا می زد قهقهه ی آوین بلند میشد. دست خان عمو را بوسید و کنار رفت. فرشاد با پدرش دست داد و گفت: _خوب از وقتی عروس دار شدین پسرتون یادتون رفته ها خان عمو_ اولا برادر عروس نمیذاره بعد از مهمان ها بیاد ثانیا نو میاد به بازار کهنه میشه دل آزار و من هم انکار نمیکنم...عروس دارم دسته گل آوین دست خان عمو رو گرفت و همان طور که با هم شوخی میکردند وارد خانه شدند. فریما و حسام روی مبل دو نفره انتهای سالن نشسته بودند و چند نفر هم وسط هال می رقصیدند. آوین با همه احوال پرسی کرد و به طرف اتاق سابق فرشاد رفت. مانتو و شالش را روی تخت فرشاد گذاشت و برگشت. به طرف فریما رفت و ضمن تبریک گونه اش را بوسید و به طرف فرشاد رفت. کنارش نشست و با ظرافت پاهایش را روی هم انداخت. فرشاد توی گوشش گفت : _تو رو خدا نگاه کن. عروسم شد ولی ادم نشد نگاه آوین به طرف فریما رفت که از روی موبایل برای حسام اس ام اس میخواند و هر دو از خنده ریسه می رفتند. آوین به خنده افتاد .هر کاری کرد فریما متوجه اش نشد. آوین_ پاشو برقصیم یه جوری بهش میرسونم. فرشاد بلند شد و آوین بلند کرد و وسط رقصنده ها کشید. همه با سوت و دست دور عروس و داماد 6 ماهه گرد امدند و فرشاد و آوین از تلاش بی جایشان برای متوجه ساختن حسام و فریما خندیدند. فرشاد نزدیکش شد و دستهایش را دور کمرش حلقه کرد. آوین لبخند زد و به چشم های فرشاد خیره شد. دوستش داشت اما برای اولین بار با تکرار این جمله که فرشاد را خیلی دوست دارد ته دلش قند آب شد. دستهایش را دور گردن فرشاد حلقه کرد و نامحسوس با نوک انگشت هایش گردن فرشاد را ناز کرد که فقط فرشاد فهمید و بهش لبخند زد. فریما و حسام هم با دیدن فرشاد و آوین بلند شدند و آوین خوش خندید که بلخره توانست یک جوری که خودش هم نمیدانست چه جوری توجه فریما را جلب کند. دست های فریما را در دستش گرفت و گفت:
_عروس خانم باید مثل خانم های با شخصیت بشینی و یکم لبخند بزنی نه اینکه واسه داماد جک بخونی... شانس آرودی خانم عمو ندیدت وگرنه الان سرت سر جاش نبود... فریما_ وای اینقدر جک باحالی بود بیا بریم گوشیمو بردارم واسه تو هم بگم آوین چپ چپ نگاهش کرد و با غیظ گفت : _جمع کن خودتو بلاخره مهمانی تمام شد و فرشاد و آوین آخرین افرادی بودند که به خانه برگشتند. آوین به طرف آسانسور رفت و دکمه را زد. به دیوار تکیه داد و چشم هایش را بست. فرشاد با ریموت در های ماشین را قفل کرد و به طرف آوین رفت. آسانسور به پارکینگ رسید و هر دو سوار اسنسور شدند و فرشاد دکمه طبقه 11 را فشرد. آوین به بازویش تکیه داد و گفت : _دارم میمیرم از خواب فرشاد لبخند زد و دستش را زیر گردن و زانو های آوین برد و بغلش کرد. خواب از سر آوین پرید. با هراس از افتادن گفت : _چی کار میکنی؟ فرشاد لپش را بوسید و گفت : _بخواب آوین_ آفرین بذارم زمین حالا می افتم فرشاد_نترس جات امنه آسانسور به طبقه یازدهم رسید. فرشاد در آسانسور را هل داد و وارد خانه شد. به طرف اتاقشان رفت و آوین را روی تخت گذاشت. کرواتش را در آورد و شلوار و پیرهنش را درون کاور و کروات را درون چوب لباسی مخصوص کروات هایش گذاشت. تیشرت و شلوارکش را پوشید و به آوین نگاه کرد که چشم هایش بسته بود. به طرفش رفت و طوری که آوین را بیدار نکند چشم هایش را بوسید و طبق معمول این 6 ماه برای خواب به اتاق دیگر رفت. آوین چشم هایش را باز کرد و لبخند زد. پلک هایش را بست و انگشتش را روی پلک هایش کشید. دستش را به طرف عسلی کنار تخت برد و چراغ خواب کم نور ارغوانی را روشن کرد. بلند شد و کشو میز آرایشش را کشید و درونش را کند و کاو کرد.
سلیقه فریما و خانم عمو حرف نداشت. یک لباس خواب حریر بنفش که گیپورهای مشکی داشت را در آورد و پوشید. موهایش را که کمی نامرتب شده بود را شانه کرد و یک ورق خوش بو کننده دهان قهوه درون دهانش گذاشت. لوسیونش را برداشت و روی تخت نشست و با عجله لوسیون را روی کل دست ها و پاهایش مالید. بلند شد . به طرف در رفت و دستش را روی دستگیره در گذاشت. چشم هایش را بست و نفس عمیقی کشید. زیر لب با آرامش گفت :
(( خدایا! دوسش دارم.... زندگیمو بهت سپردم... کمکم کن)) آرام دستگیره را پایین کشید و به طرف اتاق فرشاد رفت. دستش را روی پریز گذاشت ولی چراغ را روشن نکرد. آوین_ فرشاد بیداری؟ فرشاد_ آره. چرا نخوابیدی؟ آوین_ میای پیشم؟ فرشاد هم از خدا خواسته بلند شد و در تاریکی دست آوین را گرفت و به طرف اتاقشان رفتند. فرشاد روی تخت دراز کشید و ساق دستش را روی چشم هایش گذاشت. آوین به بهانه گذاشتن لباس های مهمانی اش چراغ را روشن کرد و با طمانینه شروع به جمع کردن کرد. فرشاد دستش را برداشت و گفت : _چرا نمیای... و چشمهایش را باز کرد و با دیدن آوین که داشت لباسش را آویزان می کرد جمله در دهانش ماسید. آوین که پشت به او لباس را گذاشت و داشت کفش هایش را پایین کمد می گذاشت خنده بی صدایی کرد و بعد از فرو خوردن خنده اش به طرف فرشاد برگشت. چراغ را خاموش کرد و چراغ خواب کنار خودش را روشن کرد و روی کمترین نور گذاشت. پتو را کنار زد و آرام کنار فرشاد دراز کشید. فرشاد چشم هایش را بست و نفس عمیقی کشید. قلبش دیوانه وار میزد. آوین طاق باز دراز کشید و چشم هایش را بست. اما از صدای نفس های فرشاد داشت به خنده می افتاد. به طرف فرشاد برگشت و چشم هایش را باز کرد. نگاهش به چشم های باز فرشاد افتاد. دستش را بالا آورد و انگشت هایش را بین موهای فرشاد فرو برد و گفت : _چرا نمیخوابی؟ فرشاد_ میشه بغلت کنم؟ آوین لبخندی زد و میان بازوهای فرشاد رفت. فرشاد سرش را روی سر آوین گذاشت و در گوش آوین زمزمه کرد : من و حالا نوازش کن، که این فرصت نره از دست شاید این آخرین باره که این احساس زیبا هست منو حالا نوازش کن، همین حالا که تب کردم اگه لمسم کنی شاید به دنیای تو برگردم آوین با لبخندی از ته دل لبهایش را روی لبهای فرشاد گذاشت و چشم هایش را بست. ادامه دارد...
[ دوشنبه هشتم اسفند 1390 ] [ 20:36 ] [ نوشین رسام ]
فرشاد در حالی که سشوار را توی پریز میزد بلند بلند شروع به خواندن کرد: موهاتو افشون کنو بیا باز دل و پریشون کن و برو.... دیوونه بازی کن و نازی کن و بیا باز دل و راضی کن و برو... آوین دوید و رفت نشست روی صندلی میز آرایش و با عشوه گفت : _فرشاد جون اول موهای منو سشوار بکش فرشاد هم لبخندی زد و اول موهای آوین رو خشک کرد و سپس با شونه ی مو پیچ موهایش را حالت داد. وقتی کارش تموم شد سشوار را خاموش کرد. آوین بالای صندلی رفت و خم شد و گردن فرشاد رو بوسید و روی زمین پرید و به طرف کمد دوید. فرشاد خندید و موهای خودش را حالت داد. یکمی تافت زد و انگشت هایش را بین موهایش فرو برد.آوین با یک پیرهن آستین حلقه ای ساتن صورتی که دکمه های بزرگ سفید داشت و دامن کوتاه و تنگ و کتون سفید جلوی آینه آمد و جلوی فرشاد ایستاد. کرم مرطوب کننده اش را باز کرد و شروع به مرطوب کردن صورتش کرد. فرشاد_داشتیم موهامونو درست می کردیم آوین همان طور که کرم مرطوب کننده اش را به سر جایش بر می گرداند و پنکیکش را بر میداشت گفت : _اوخی شرمنده موقشنگ من واجب ترم فرشاد دست هایش را دور شکم آوین حلقه کرد و خم شد و چانه اش را روی شانه آوین گذاشت و به آرایش کردن آوین در آینه نگاه می کرد. آوین_ پاشو میخوام خط چشم بکشم فرشاد دست هایش را باز کرد و همان طور که به طرف کمد می رفت گفت : _بی احساس لبخندی زد و خط چشم را کشید. آرایشش تمام شد. به دنبال سندل های سفیدش دور اتاق را دوری زد و یادش آمد که پایین کمد هستند. زیر چشمی به فرشاد که کمر بندش را میبست نگاه کرد و آروم رفت طرفش. آوین_فرشاد جون بذار من کرواتت رو ببندم. آوین روی تخت ایستاد و فرشاد رو به رویش. تیپ هایشان تقریبا به هم می آمد. فرشاد هم یک شلوار نقره ای براق که آوین با دقت اتو کرده بود و خط تای قشنگی روی آن انداخته بود با پیرهن صورتی روشن و کروات نقره ای روشن. لبخندی زد و از روی تخت پایین آمد. آوین_فرشاد جون؟ فرشاد_ جون؟ آوین_از پایین کمدم صندلامو میدی؟ دامنم تنگه فرشاد لبخند تمسخر آمیزی زد و طوری به آوین نگاه کرد که یعنی (( فهمیدم چرا کرواتمو بستی!)). صندل های آوین را در آورد و خودش هم دم در رفت و کفش های نوک تیز و براق مشکی اش را پوشید. آوین هم مانتو خفاشی بلند صدفی اش را همراه شال صدفی اش زد و همراه هم بیرون رفتند. ادامه دارد ســــــــــــــــــلام به همه ی دوستای عزیزم. من واقعا شرمنده ام که اینقدر دیر به دیر میذارم الان سعی میکنم زود به زود آپ کنم. نظرهای شما باعث دلگرمی منه که این داستان رو ادامه بدم. خواهشا نقص های نوشته ام رو هم بگین که رفع کنم. دوســــــــــــــتتون دارم. الهی دلخوشی باشه پناهت...گل های رازقی تنپوش راهت...
[ پنجشنبه چهارم اسفند 1390 ] [ 11:29 ] [ نوشین رسام ]
آوین به نفس نفس افتاده بود. فرشاد با نگرانی نگاهش کرد قبل از مراسم فریما بهش سفارش کرده بودکه آوین آسم دارد. به طرف خواهرش فریما دوید. فرشاد_فریما! اسپری آوینو ببر زود باش فریما با شتاب همان طور که در کیفش به دنبال اسپری می گشت به طرف آوین رفت. فرشادهم همراهش بود. فریما_چی شد؟ فرشاد_ دیدش! نفسش گرفته بود فرشاد کنار ایستاد و فریما از بین جمعیتی که دور مزار ایستاده بودند خود را به آوین رساند. آوین دستش را دراز کرد و اسپری را گرفت. جلوی دهانش برد و چند بار زد. فریما بلندش کرد و از آن محوطه خارجش کرد.
زن به فرشاد نگاه کرد و گفت : _هنوز آسم داره؟ فرشاد چشم هایش را تنگ کرد و با پوز خند گفت : _هنوز آسم داره و به فریما که آوین را روی یکی از قبر های دور تر می نشاند نگاه کرد. آوین چند نفس عمیق کشید و گفت : _کی گفت بیاد فریما که هنوز با نگرانی به آوین نگاه می کرد گفت : _مامان گفت آوین سرش را بلند کرد با دیدن خانم عمو که به طرفشان می آمد بلند شد و گفت : _خانم عمو چرا گفتین ؟ خانم عمو چند قطره اشک از چشمهایش چکید و گفت : _فکر کردم لازمه بدونه آوین سرش را تکان داد و دوباره نشست. کاملا آرام و خونسرد بود اما یک دفعه هق هقش بلند شدو زد زیر گریه. خانم عمو با نگرانی اندام پرش را کنار آوین جا داد و سر آوین را در بغلش گرفت :
_ قربونت برم مادر. گریه نکن عزیزکم. و به فریما نگاه کرد و گفت : _کاش لال بودم و نمیگفتم فریما کلافه سرش را برگرداند و به پشت سرش نگاه کرد با دیدن فرشاد علامت داد که بیاید. فرشاد با شتاب خودش را به آن ها رساند. فریما_واسه آوین آب بیار فرشاد خواست بگوید (( خوب میومدی میبردی)) اما با دیدن وضع آوین دلش سوخت و رفت. وقتی برگشت فریما و مادرش به طرف قبر رفتند تا خانم ها را به مسجد دعوت کنند. فرشاد کنار آوین زانو زد و آب را بهش داد. آوین آرام آرام آب را می خورد و به مزار نگاه می کرد. وقتی لیوان خالی شد خواست بلند شود که فرشاد گفت : _فعلا بشین اونا که رفتن خودم میبرمت آوین که هنوز نفسش کاملا جا نیامده بود دوباره نشست و سرش را پایین انداخت. فرشاد برای این که فکر آوین را منحرف کند گفت : _ خیلی وقت بود ندیده بودمت چقدر عوض شدی آوین سرش را تکان داد و چیزی نگفت. فرشاد دوباره ادامه داد: _ دانشجویی؟ آوین_بله فرشاد_ چه رشته ای آوین چپ چپ نگاهش کرد و گفت : _شیمی فرشاد_ بد نگاه میکنی آوین_ تا حالا یادت نبود دختر عمو داری؟ فرشاد_خوب دختر عمو من که نبودم تازه بعد از هفت سال برگشتم آوین_الان وقت این حرفاست ؟ فرشاد _اینم حرفیه پاشو بریم مسجد. آوین بلند شد. تک و توکی از مردم مونده بودن که اونا هم داشتن به مسجد میرفتن. آوین ایستاد و چند نفر به طرفش رفتند و تسلیت گفتند و به خاطر این که مسجد نمی رفتند عذر خواهی کردند.
وقتی مزار خالی شد فرشاد آوین را به طرف ماشینش برد و در جلو را برایش باز کرد. وقتی آوین نشست در را بست و خودش پشت رل نشست و حرکت کرد.
[ جمعه سی ام دی 1390 ] [ 16:3 ] [ نوشین رسام ]
با سوزش دستش چشم هایش را باز کرد و به دستش نگاه کرد. باند خیلی قشنگ دور دستش پیچیده شده بود. بلند شد و روی تخت نشست. دوباره به دستش نگاه کرد. فکر نمی کرد یک پسر با چنین دقتی همچین کاری را انجامدهد. به یا شب قبل افتاد: (( پوسته خشکی که روی بینی اش زده بود اذیت میکرد. بلند شد و ا ز توی کشو میز آرایش ست موچین و تیغ ابرو را برداشت. موچین را برداشت و پوشته خشک شده را کشید. موچین را روی جعبه انداخت و جعبه کج شد. بی حوصله نگاهش را از جعبه گرفت و دراز کشید. حواسش هول و هوش پدرش میچرخید تیغ ابرو را برداشته بود و به کف دستش می کشید به خیال این که برس ابرو را گرفته است که یک دفعه دستش گرم شد با عجله بلند شد. دلش از همه چیز گرفته بود و فقط نیاز به یک ضربه داشت تا بزند زیر گریه. درد دستش زیاد نبود ما بغضش دوباره شکست و هق هقش سکوت خانه را شکست. فرشاد با نگرانی در اتاق را باز کرد و وارد اتاق شد. سریع بلندش کرد و او را به طرف حمام برد. شیر پایین حمام را باز کرد و دست آوین را زیر شیر گرفت و انگشتش را روی زخم فشار داد و گفت : _سر زخمتو بگیر که خونت نره تا بیام سریع از حمام بیرون رفت و جعبه کمک های اولیه را از توی کابینت در آورد. همه وسایل درونش را بیرون ریخت تا به بتادین و باند و گازرسید. برشان داشت و به طرف حمام رفت. شیر آب را بست و دست آوین را گرفت. اشک های آوین روی گونه هایش میریخت بر عکس همیشه که او را در حال کل کل کردن با خودش میدید حالا بسیار آرام و معصوم بود. روی دستش بتادین ریخت که باعث شد صدای آوین در بیاید. توجه ای نکرد و اول یک گاز استریل گذاشت و بعد باند را دورش پییچید. فرشاد_ با چی دستتو بریدی که اینطوری پاره شده? آوین آرام گفت : _ تیغ ابرو فرشاد با تعجب نگاهش کرد و خواست بخندد که آوین نیم نگاهی به چشم های فرشاد انداخت و گفت : _تیز بود.نخندرشاد سرش را تکان داد و نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد . دست آوین را گرفت و بیرون برد. در حمام را بست و چراغش را خاموش کرد. آوین خواست به طرف اتاقش برود که سرش گیج رفت و به دیوار تکیه داد. فرشاد بغلش کرد و به طرف اتاق رفت. با این که حتی دوست نداشت دست فرشاد به دستش بخورد اما در آن لحظه احساس خوبی داشت و به فرشاد چیزی نگفت. فرشاد آوین را روی تخت خواباند و از آش پز خانه ظرف رلت خرمایی که آوین درست کرده بود و یک لیوان شیر آرود. پایین تخت روی پا نشست. لیوان و ظرف را روی عسلی گذاشت و به آوین که پشتش به او بود گفت : _خانمی! پاشو اینارو بخور خون از بدنت رفته سر گیجه داری آوین از این که در بغل فرشاد رفته بود رنگش پریده بود و احساس گرمای شدید می کرد. دوست نداشت برگردد. احساس می کرد فرشاد می فهمد او چش شده. فرشاد آوین را گرفت و بلند کرد. آوین موهایش را دورش ریخت و سرش را پایین گرفت. فرشاد لیوان شیر را به او داد و یک رلت برایش در آورد . وین رلت را خورد و شیر را سر کشید .لیوان را به دست فرشاد داد و تشکر کرد و دوباره دراز کشید. فرشاد هم به همراه ظرف و لیوان بیرون رفت.)) از فکر بیرون آمد و به ساعت نگاه کرد با دیدن ساعت تعجب کرد. تازه ساعت پنج بود. یک ربع به دو بعد از رفتن فرشاد تازه به خواب رفته بود. با تعجب دوباره به ساعت نگاه کرد و زیر لب گفت : _یه ربع به دو... و فکرکرد (( یه ساعت دیگه فرشاد باید بره.... نذاشتم دیشب بخوابه)) به طرف آش پز خانه رفت. یک لیوان آب خورد و دوباره به حال برگشت. با دیدن لباس های چروک فرشاد که تازه شسته بود به طرف آنها رفت. فکر کرد حداقل با اتو زدن آن ها شاید بتواند یکمی از کار شب قبلش را جبران کند. مشغول اتو زدن شد. همیشه احساس می کرد فرشاد در لباس های خلبانی اش خیلی جذاب تر است. باس ها را در چوب لباس گذاشت و کاور را رویشان کشید. ساعت پنج و بیست دقیقه بود. نمازش را خواند و یک میز صبحانه مفصل چید و چای دم کرد. میزش کامل کامل بود. به طرف اتاق رفت و چند تقه به در زد و در را باز کرد. اما فرشاد در عمق خواب بود. آرام کنار تخت نشست دستش را روی بازوی فرشاد گذاشت و خواست تکانش بدهد اما چنان معصومانه خوابیده بود که دلش نیامد. چشم هایش را بست و به هم فشار داد. بازوی فرشاد را آرام تکان داد و گفت : فرشاد پاشو باید بری سر کار. فرشاد فقط گفت : _هوم باش آوین محکم تر بازویش را دوباره تکان داد و گفت :پاشو دیگه فرشاد اخم کرد و گفت : _ باشه خوب آوین بلند شد و گفت : _اصلا تقصیر منه که واسه تو پا شدم صبحانه درست کردم و خواست برود که فرشاد دستش را گرفت و کشید. آوین تعادلش را از دست داد و روی تخت نشست. بلند داد زد : _فرشـــــــــــــــاد فرشاد مثل برق گرفته ها بلند شد و گفت : _چیه ؟ آوین _ببین کدوم دستمو گرفتی فرشاد به دستش که دور مچ دست باند پیچی شده ی آوین حلقه کرده بود نگاه کرد و گفت : بابا این قدرا هم دیگه درد نداره ناز نکن. بلند شد و خواب الو و تلو تلو خوران دست دیگر آوین را کشید و همان طور که به طرف آشپز خانه می برد گفت : بیا بریم ببینیم آوین چه کرده وین_ آوین همیشه شاهکار میکنه اما تو قبلش باید بری دست شویی دست و صورتتو بشوری مسواک بزنی لباستو عوض کنی بعد به صبحانه عزیز من لب بزنی. چشم های فرشاد گرد شد و گفت :_ لباسام و تقریبا به طرف هال دوید. آوین هم با خونسردی پشت میز نشست . در سبد حصیری را باز کرد و یک نان تست بیرون کشید و با طمانینه در حاله کره مالیدن بود که فرشاد با لبخند در حالی که لباس هایش را پوشیده بود وارد آشپزخانه شد گفت : خدا وکیلی خیلی شاهکاری آوین چشمهایش را بست و لبخند با مزه ای زد و گفت : میدونم و با بوسه ای که فرشاد روی گونه اش گذاشت چشم هایش را باز کرد. فرشاد_این واسه تشکر بود و پشت میز نشست. آوین_میخوای ازم تشکر کنی یه کاری کن حداقل دوست داشته باشم فرشاد چشم بلندی گفت و بعد از خوردن صبحانه به فرودگاه رفت. آوین هم پس از جمع کردن میز و شستن ظرف ها به اتاقش رفت و روی تخت دراز کشید. با خودش گفت : (( تخت و دست شویی بهترین جا برای فکر کردنن)) و دوباره به ادامه خاطراتش برگشت. (( خودش را روی خاک انداخته بود و فقط گریه می کرد. نه جیغ می کشید نه حرف میزد. اینقدر گریه کرده بو که احساس می کرد نفسش گرفته است با خوردن دستی روی شانه اش سرش را بلند کرد و از پشت پرده اشک چهره زنی را در حالیکه سر تا پا مشکی بود و عینک دودی به چشم داشت دید. تمام نفرتش را از توی چشم هایشبه طرف زن سوق داد و شا نه اش را از زیر دست زن بیرون کشید و دست هایش را در خاک مشت کرد.... ادامه دارد [ پنجشنبه هفدهم آذر 1390 ] [ 23:39 ] [ نوشین رسام ]
آلبوم را روی تخت انداخت. بالشش را از زیر رو تختی برداشت و دمر دراز کشید. آلبوم را باز کرد. اولین عکس خودش وپدرش بودند. پدرش در حالی که روی دو پا نشسته بود و لبخند میزد آوین را با دستهایش گرفته بود.عکس دوم مربوط به نُه سالگی اش بود. با پدرش به کوه رفته بود و روی پای پدرش نشسته بود. آلبوم را تا آخر نگاه کرد هیچ عکسی از مادرش نبود. پوزخندی زد و اشک در چشم هایش جمع شد. آلبوم را بست و هولش داد. آلبوم روی زمین افتاد. برگشت و سرش را روی بالش گذاشت. اشک هایش آرام از کنار چشمش فرو میریخت و توی بالش فرو می فت. تازگیا خیلی دلش هوس پدرش را کرده بود. بالشش را از زیر سرش برداشت و روی صورتش فشار داد. دوست داشت خاطرات از پدرش تا امروز را مرور کند(( پول را به راننده آژانس داد و گل را از روی صندلی عقب برداشت. سلانه سلانه به طرف در ورودی بیمارستان رفت. به اتاق پدرش رسید و وارد اتاق شد. تخت پدرش خالی بود. گل را روی میز کنار تخت پدرش گذاشت و به طرف آفیس پرستاری رفت. آوین_ سلام خانم خواجوی.خسته نباشین خانم خواجوی پرستار چهل و دو یا چهل و سه ساله سرش را از روی پرونده ای که می نوشت بلند کرد و گفت : _سلام عزیزم. ممنون آوین _ پدرم؟ خانم خواجوی لبخندی زد و گفت: _عزیزم دور دوم شیمی درمانیش بود. یک ربع دیگه میاد آوین بهت زده گفت : _پس چرا به من نگفتین. خانم خواجوی بلند شد و دستش را روی دست آوین که روی سنگ آفیس بود گذاشت و گفت : خودش خواست بهت نگیم عزیزم.میخوای بیای این طرف واست چای بریزم؟ آوین سرش را تکان داد و به طرف اتاق پدرش رفت. روی صندلی نشست و سرش را روی تخت گذاشت. اشک هایش آرام می ریخت. توی دلش از ترس خالی شده بود. شروع به خواندن آیة الکرسی کرد. با صدای در سرش را بلند کرد. با دیدن پدرش با آن رنگ زرد و بی حال در حالی که روی ویلچر نشسته بود نفسش گرفت. به طرفش دوید و خواست بغلش کند که دکتر شانه اش را گرفت و گفت : خانم تازه از شیمی در مانی اومده ضعیفه آوین از استرس نفس نفس می زد. آوین_دکتر حالش خوبه ؟ دکتر_فعلا ضعیفه پرستار ها پدرش را روی تخت گذاشتند و بعد از این که دکتر در پرونده پپایین تخت چیزی یاد داشت کرد به همراه پرستار ها بیرون رفت. بعد از چند دقیقه پدرش به خواب رفت. آوین روی صندلی نشست. سرش را با دست هایش گرفت و دوباره گریه کرد. بعد از 19 سال که پدرش را همیشه با هیکلی موزون و موهای پر پشت مشکی اش که فقط چند تار سفید بین آنها بود می دید حالا مردی که حتی مژه نداشت و استخوان های بدنش از زیر پوست مشخص بود برایش غریبه بود. خاطرات با هم بودنشان برایش تکرار می شد. با آرزوی دوبار خوب شدن پدرش و با هم بودنشان لبخندی زد. با صداهای از پدرش سرش را بلند کرد با دیدن مایع کرم و سبزی که از دهانش بیرون میریخت گریه اش شدت گرفت و با سرعت خودش را به پرستار رساند. خانم خواجوی با مردی دیگر با دیدن دویدن آوین سریع بلند شدند و خودشان را به اتاق رساندند. مرد ظرف استیلی برداشت و جلوی دهانش گرفت و با صدای بلند گفت : بگین دکتر بیاد خانم خواجوی به زور آوین را که اصرار داشت بماند با خود بیرون برد و دکتر را پیج کرد. دکتر سریعا بالا آمد و همراه خانم خواجوی به اتاق رفتند و در را بستند. وین به دیوار تکیه داد. سرش را به دیوار زد و چشمهایش را بست. اشک با سرعت از میان پلک هایش پایین می آمد با صدای لرزون با خدا صحبت می کرد: (( خدا بابامو ازم نگیر. من هیچ کیو ندارم. نگیرش من بدون بابام میمیرم. خدایا خواهش می کنم نذار تنها بشم. خدایا هر سال از تمام عمرمو واسه شهادت اما رضا میرم مشهد فقط بابامو ازم نگیر)) با باز شدن در اتاق سریع به طرف دکتر رفت. دکتر توی چشم هایش نگاه کرد . لبخند تلخی زد و گفت : _بعد از شیمی درمانی دوم خیلی ضعیف شده بود آوین خودش را به بیراهه زد. خودشم هم نمیخواست بداند که فهمیده است. آروم گفت : _یعنی خوب میشه ؟ دکتر هیچی نگفت و به طرف آسانسور رفت. خانم خواجوی بیرون امد و دستش را روی شانه آوین گذاشت و گفت : _تسلیت میگم عزیزم. برانکاری از اتاق بیرون امد که روی همه اش ملحفه ای سفید کشیده شده بود. آوین آرام گفت : _بابام؟ جیغ کشید: _بابام جیغ می کشید و گریه می کرد.. خانم خواجوی هم سعی در آرام کردنش داشت اما بی فایده بود. بعد از یک ساعت گریه کردن موبایلش را از جیبش در آورد و بعد از پیدا کردن اسم مورد نظرش دکمه ی کال را زد. دستش می لرزید. وقتی تماس برقرار شد با صدایی که از فرط گریه خشدار شده بود گفت : _خان عمو بابام... هق هق اش بلند شد خان عمو_ عمو بابات چی؟ آوین نفسش می گرفت آرام گفت : _خان... عمو... رفت خان عمو فریاد کشید : _چی میگی آوین آوین هق هق کنان گفت : _به رحمت خدا رفت و دوباره با صدای بلند زد زیر گریه.)) ادامه دارد [ سه شنبه هشتم آذر 1390 ] [ 15:51 ] [ نوشین رسام ]
باران حسابی خیسش کرده بود. کلید را در قفل چرخاند و در خانه را باز کرد. از سکوت خانه میتوانست بفهمد که فرشاد هنوزنیامده است. لباس هایش را عوض کرد و لباس های خیسش را در حمام گذاشت. یک لیوان چای ریخت و تلوزیون را روشن کرد. خودش را به شوفاژ چسباند و همان طور که چای میخورد به تلوزیون نگاه می کرد. شبکه یک برنامه کودک داشت. با بیست و دو سال سن هنوز عاشق برنامه کودک بود. بد هم نبود حداقل کودک درونش لذت می برد. لیوان خالی چای را روی میز گذاشت و از کیفش نت هایی را که با دست خط خرچنگ قورباغه ای سر کلاس نوشته بود در آورد. رو به روی تلوزیون دراز کشیده بود و نت هایش را در سالنامه اش پاک نویس می کرد که در باز شد. اهمیتی نداد و به نوشتنش ادامه داد. فرشاد همان طور که به اتاقش می رفت داد زد: _هنوز سلام کردن به بزرگترتو بهت یاد ندادن؟ آوین هم داد زد : _ سلام کردن مستحبه جواب سلام واجبه جناب فرشاد توی هال امد و گفت : _علیک سلام. آوین بلند شد و با دیدن موهای خیس فرشاد آرام گفت : _سلام.استخر بودی؟ فرشاد: آره اونم چه استخری تو آسفالت بود. فرشاد خندید و به طرف آشپز خانه رفت. به بی توجهی خودش خندید. پاک فراموش کرده بود که باران میبارد. بلند شد و به آشپز خانه رفت. فرشاد درون یخچال را کند و او می کرد. به طرف فرشاد رفت و دستش را روی کمر خم شده اش گذاشت. فرشاد که انگار جریان برق بهش وصل کرده بودند سریع به طرف آوین برگشت. آوین با حرکت دست بهش فهماند که برود کنار. آهسته کنار رفت و آوین از توی یخچال ظرف سفیدی را برداشت. در ظرف را باز کرد و آن را توی مایکروویو گذاشت و بعد به طرف فرشاد که ایستاده بود و نگاهش می کرد برگشت و گفت : _تو برو هر وقت آماده شد صدات میکنم. فرشاد سرش را تکان داد و به هال رفت. آوین غذا را توی دیس کشید و بشقاب و لیوان و ... آماده کرد. سفره کوچکی را جلوی تلوزیون پهن کرد و ظرف ها و غذا و مخلفات را رویش چید. وقتی کارش تمام شد به فرشاد کفت : _یه وقت خسته نشیا! پاشو بیا فرشاد همان طور که کنار سفره می نشست گفت: فرشاد: خودت گفتی آماده شد صدات می کنم به من چه و با دیدن هویج پلو با مرغ که غذای مورد علاقش بود گفت : _وای مامانم چه کرده دلا رو دیوونه کرده آوین از گوشه چشم نگاهش کرد و گفت : _ کار منه فرشاد که قاشق را تا نزدیک دهانش برده بود قاشق را نگه داشت و بدون این که گردنش را تکان دهد چشم هایش را به سقف دوخت و گفت : _ خدایا خودمو به تو سپردم. بسم الله و قاشق را در دهانش گذاشت. بعد از چند دقیقه گفت : _نه بابا آشپزیت بد نیست. آوین: آره بد نیست عالیه فرشاد_ نه دیگه تا این حد آوین سرشو تکان داد و مشغول خوردنش شد. توی دلش گفت : (( آخه کی گفته من با این خوش بخت میشم؟!)) وقتی با هم سفره رو جمع کردند آوین به طرف اتاقش رفت و گفت : _ظرفا با تو فرشاد_هی خانم! مردی گفتن زنی گفتن آوین دستش روی دستگیره اتاق خواب ماند. برگشت و توی چشم های فرشاد نگاه کرد و گفت : _ پسر با حیایی گفتن. غذا رو که من درست کردم سفره رو که من پهن کردم ظرف های نهارم که من شستم حداقل دو تا بشقاب و لیوانو تو بشور فرشاد با خنده به ستون آشپز خانه تکیه داد و گفت : _تقسیم کارت عالیه آوین همون طور که وارد اتاق میشد سرش را تکان داد و در را بستادامه دارد [ پنجشنبه سوم آذر 1390 ] [ 22:36 ] [ نوشین رسام ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin] | ||